پیش به سوی خدا منزلگه عشاق دل آگاه ؛ حسین است سه شنبه 25 فروردين 1394برچسب:, :: 15:58 :: نويسنده : زینب فتوحی
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ در ایّام جوانی با پدرم و جمعی از دوستان، هنگام عید نوروز در «اصفهان» دید و بازدید می کردیم. روز سه شنبه ای برای بازدید یکی از رفقا که منزلش نزدیک تخت فولاد اصفهان بود، رفتیم.گفتند: ایشان منزل نیست. چون راه طولانی و درازی را آمده بودیم، برای رفع خستگی و زیارت اهل قبور به قبرستان «تخت فولاد» رفتیم و آنجا نشستیم. یکی از رفقا به مزاح و شوخی رو به قبر نزدیکمان کرد وگفت: ای صاحب قبر! ایّام عید است. آیا از ما پذیرایی نمی کنی؟ ناگهان صدایی از قبر بلند شد وگفت: هفتة دیگر روز سه شنبه همین جا همه مهمان من هستید. ما همه وحشت کردیم و گمان نمودیم تا روز سه شنبه بیشتر زنده نیستیم. مشغول اصلاح کارهای خود شدیم و وصیّت های خود را کردیم و آمادة مرگ شدیم؛ امّا هرچه صبر کردیم از مرگ خبری نشد. روز سه شنبه مقداری که از روزگذشت با هم جمع شدیم و گفتیم: برسر همان قبر برویم، شاید منظور مردن نبوده است. همگی حرکت کردیم. وقتی سر قبر حاضر شدیم یکی از ما گفت: ای صاحب قبر! به وعدة خود وفا کن. صدایی از قبر بلند شد که: بفرمایید. ناگهان جلو چشممان عوض شد و چشم ملکوتی ما بازگردید.باغی دیدیم در نهایت طراوت و زیبایی و در آن نهرهای آب صاف جاری و درخت های مشتمل بر میوه های چهار فصل پیدا بود و بر آن درختان، انواع مرغان خوش الحان مشغول آواز و نغمه سرایی بودند. شروع به گردش کردیم تا به عمارتی در نهایت زیبایی و تجمّلات رسیدیم که در میان باغ بود. داخل آن شدیم. دیدیم شخصی در نهایت جمال و صفا در بالای قصر نشسته است و جمعی از ماه رویان،کمر به خدمت او بسته اند. چون آن شخص ما را دید، از جا برخاست و عذرخواهی کرد. در این بین انواع و اقسام شیرینی ها و میوه ها و آنچه را که در دنیا ندیده بودیم و تصوّرش را هم نمی کردیم، مشاهده نمودیم. وقتی شروع به خوردن کردیم، چنان لذّتی بردیم که هیچ وقت مثل آن را ندیده بودیم. هرچه می خوردیم، سیر نمی شدیم و باز بیشتر اشتها داشتیم. پس از ساعتی برخاستیم تا ببینیم چه روی داده است. آن شخص بزرگوار ما را تا بیرون باغ مشایعت کرد. پدرم از او پرسید: شما کیستید که خدای متعال چنین دستگاه وسیع و باعظمتی به شما عنایت نموده است و بگو بدانم اینجا کجاست؟ فرمود: هم وطن شما هستم. همان قصّاب فلان محلّه می باشم. علّت اینکه این درجات و مقامات را به من داده اند این است که دو صفت نیک در من بودکه مستحقّ این مقامات و اکرام شدم؛ یکی اینکه هرگز در کسبم کم فروشی نکردم؛ دیگر اینکه در عمرم نماز اوّل وقت را ترک ننمودم؛ به طوری که اگر گوشت را در ترازو گذاشته بودم و صدای «الله اکبر» مؤذّن بلند می شد، آن را وزن نمی کردم و برای نماز به مسجد می رفتم و نماز اوّل وقت را درک می نمودم. بعد از مردن، این باغ و قصر و این همه نعمت را به من دادند. در هفتة گذشته که شما تقاضای پذیرایی و مهمان شدن از من کردید، اجازه نداشتم که شما را دعوت کنم. این هفته اذن گرفتم و از شما پذیرایی کردم. هریک از ما از آن شخص محترم، مدّت عمر خود را سؤال کردیم و او جواب داد. بعد خداحافظی کردیم. ما را مشایعت کرد. خواستیم برگردیم که ناگهان دیدیم در همان جای اوّل، سر قبر نشسته ایم. منبع:واحد پاسخ به سؤالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزة علمیة قم؛ منبع:«خزائن» نظرات شما عزیزان:
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها
نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |